تبليغاتX
حرفهای پرتقالی


حرفهای پرتقالی

دلم خيلي گرفته . خيلي خيلي زياد .نميدونم شايد به خاطر اينه كه امروز مامانم پيشم نبود.من تا حالا هيچ وقت به خاطر دوري از كسي غمگين نبودم . تا حالا به هيچ كسي احساس نزديكي نمي كردم حالا هم به خاطر مامانم تنها نيست .چند وقته كه خيلي متحول شدم .تاحالا هيچ وقت سر سفره هفت سين گريه نكرده بودم .اما امروز نا خودآگاه اشكم سرازير شد . چه لحظه ي زيبايي بود لحظه ي سال تحويل . يادم به بابابزرگم افتاد كه چهل و سه روز پيش فوت كرده بود . دلم خيلي واسش تنگ شده بود. سه سال پيش رفتن تهران و از اون روز به بعد ديگه نديدمش. تا اينكه آوردنش شيراز ، چه روزي بود ، تو فرودگاه منتظر بودم ببينمش. ديدمش اما جنازه شو ديدم . بابا بزرگي كه يه زماني واسه خودش يلي بود ،توي يه تابوت كوچيك خوابيده بود.اصلا اشكم در نميومد. هيچ حسي نداشتم ،نميدونستم بايد چي كار كنم.حالا چهل و سه روز گذشته و من تازه فهميدم چي شده. چند سالي بود كه اشكامو كسي نديده بود . هيچ وقت فكر نميكردم كه گريه كردن باعث بشه كه آدم اينقدر راحت بشه و بتونه خودشو تخليه كنه. بايد بيشتر تلاش كنم تا احساسم كشته نشن .واقعا اگه امروز اينجوري نميشد شايد دیگه هیچ حسی واسم نمی موند. هیچ دوستی هم ندام که باهاش لا اقل دو کلوم حرف بزنم همشون به فکر خودشونن حتی این دوست جدیده که خیلی دیگه با با مرامه.

خیلی احساس تنهایی میکنم . کاری که نباید بشه داره میشه . دلی که نباید می مرد. داره کم کم میمیره........

نوشته شده در یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 20:8 توسط شیوا| |

كاش در دهكده ي عشق فراواني بود

توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از شدت خود كم مي كرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دلها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

كاش اسم همه ي دختركان اينجا

نام گل هاي پر از شبنم ايراني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود ... .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 14:45 توسط شیوا| |

ميگن داره بهار ميشه، يعني راست ميگن؟ من كه باور نميكنم .اصلا بوي بهار رو حس نميكنم .مگه ميشه بهار بخواد بياد و ما از اومدنش خبر دار نشيم ؟ خيلي ها شايد بوشو حس كردن كه كه ميگن مياد ،اما اونايي كه مثل من از بهاري شدن هيچي نميدونن بايد چي بگن؟ به تبعيت از بقيه بگن آره داره مياد؟اما من همين رو هم نميتونم بگم . نميتونم خودم روگول بزنم . نميتونم بهاررو بدون اينكه حسش كنم ، قبولش كنم. اما به هر حال يه چيزايي هست كه ما آدما نميتونيم جلوشونو بگيريم ، درست مثل گذر زمان كه به هيچ وجه نميشه در برابرش ايستاد . بهار براي من فقط يه معني مي تونه داشته باشه اونم اينه كه زمين و زمان يه سال ديگه از عمرشون رو سپري كردن ودارن به پايان نزديك و نزديك تر ميشن . واقعا ما آدما بايد باور كنيم كه موجوداتي فاني هستيم .اما طبيعت با ما فرق داره ، اون هميشه در حال تغييره در حالي كه ما آدما ممكنه كه مدتها به يه سبك زندگي كنيم و دچار تحول نشيم . كاش آدمايي كه دلاشون پاييزي ميشه يه روز بتونن مثل طبيعت با يه شكوفه يه دل كاملا بهاري داشته باشن . ما از اومدن بهار چي ميدونيم ؟ اينكه همه چيز بايد نو بشن ؟ يا اينكه ميدونيم دلهامون هم به يه خونه تكوني اساسي احتياج داره ؟ اگه ميدونيم پس چرا هنوز دست به كار نشديم ؟ چرا مثل وقتي كه داريم آشيونه هامون رو تميز ميكنيم دلهره نداريم كه واي داريم به سال تحويل نزديك ميشيم و هنوز خونمون نو و تميز نشده ؟ چرا به وجود خودمون كمتر از محيط اطرافمون اهميت ميديم ؟ آخه كسي كه دلش همون دل پارساليه چطور مي تونه تميزي و پاكي امسال رو درك كنه ؟ بايد يه فكر اساسي كرد اينجوري كه ما داريم پيش ميريم بهار ديگه پيش نمياد ، ديگه هيچ چيز نو نميشه ، پرتقالي ها حالا كه داريم پلاسيده ميشيم ، حالا كه ميوه هاي خوشرنگ و بوي ديگه اي جاي ما ميان ، حالا كه فصل ما داره تموم ميشه ،بيايد يه كاري كنيم كه گذر زمان هم نتونه مارو از رده خارج بكنه . بيايد تا اومدن بهار ما هم با اينكه بهاري نيستيم ( البته هر كسي كه بهاري نيست نه همه) سر جامون بمونيم . نذاريم كه به دست فراموشي سپرده شيم.

عيدتون مبارك اميد وارم كه دلهاتون هم مثل يه پرتقال پوست كنده پاك باشه...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 10:56 توسط شیوا| |

مي گويند اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن ، شايد در حال ديدن خواب آزادي باشد

اما من مي گويم ،اگر برده اي را خفته ديدي ، بيدارش كن وبا او از آزادي سخن بگو...

جبران خليل جبران

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 19:28 توسط شیوا| |

خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم.

و مردني عطا كن كه بر بي هودگي اش سوگوار نباشم بگذار آن خودم انتخاب كنم ،اما آنچنان كه تو دوست داري.

دكتر علي شريعتي

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 19:23 توسط شیوا| |

خدايا من در كلبه فقيرانه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش گبريايي خود نداري

من چون تويي دارم و تو چون خود نداري .

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 19:22 توسط شیوا| |

باور كنيد

در اين فراخ عرصه به من تنگ ميشود

دست ولم به شانه ام آونگ ميشود

خون دلم به نيش قلم مي رسد ولي

بر سرخ مي نويسد وبي رنگ ميشود

ازبس دروغ مي وزد از آسمان به خاك

قلب پر از صداقت من سنگ ميشود

گفتم زبان چوشعله كشم از نيام صبر

اما زخوف پاي سخن لنگ ميشود

مويي ميان آه من و گوش عرش بود

اينك چه شد كه فاصله فرسنگ ميشود

آيينه وار گفتم و شيرين و بي غبار

در گوش سنگ تلخ و بد آهنگ ميشود

باور كنيد حرف دلم با زبان يكي ست

هم دست هم زمانه به من تنگ ميشود

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 19:19 توسط شیوا| |

سلام  از پر شین بلاگ اسباب کشی کردم اومدم اینجا 
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 11:34 توسط شیوا| |


Design By : Night Skin